|
با امیدی شیرین از خواب بر می خیزم. ساعت پنج
صبح است . شب هایی که فردای آن مسافرم ، خواب درستی ندارم .
دیشب هم نمی دانم کی خوابیدم .معمولا خوابی نیست, امادیشب
انگار خوب خوابیدم . همین سه یا چهار ساعت سرشارم کرده. می
کوشم خوابی را که همین لحظه پیش از آن پریدم به خاطر بیاورم.
خواب ارگ را می دیدم . لابد بس که به آن فکر می
کنم , درخواب هم دست از سرم بر نمی دارد . خواب دیدم ارگ سالم
است و من از خیابان جلوی دروازه سرازیرشده ام . ازاین جا ارگ
شبح مرموزی دارد که حجم عظیم آن را می شود به شکل سیمرغ یا
ققنوس یا ابوالهول به نظر آورد .شب است .ماهتاب خندق های دور
را روشن کرده است . ارگ این روزها خندق نداشت . دروازه غول
پیکر آرام آرام باز می شود . هیچ کس نیست . هیچ کس شاید بیدار
نیست. بخشی از شب مانده است و سگ ها هم از شبگردی افتاده اند .
هیچ صدایی نیست , جز این صدایی که از اعماق ارگ مرا به خود می
خواند . صدا همان صدایی است که عمری در جستجوی آنم . من صدای
تو را از دریاهای شمال می جستم و حالا از اعماق ویرانه تاریخ
می شنوم . چنان از امید سرشار می شوم که ترس را فراموش می کنم
.ازدروازه می گذرم و به طرف بازار می روم . لحظه ای می ایستم و
به پشت سرم به بالا نگاه می کنم . نگهبانان ایستاده اند .
بازار پر رونقی است . از روغنگری می گذرم و به پارچه فروشی ها
می رسم , پارچه های پنبه ای زیبا و بادوام . کاروانی آماده است
که آن ها را به شهرهای دور ببرد. طیلسان های زیبا که از دیبای
نازک بافته اند.
پیش می روم . دژی بر کوهی نزدیک کجاران که از
اتفاق چشمه ای درمیان آن کوه بوده است . دربالای آن آسیا بادی
است که از باد شمال می گردد. به چهار سوق می رسم . ازنانوایی
می گذرم. صدا همچنان می آید،مثل آوایی از دل کودکی هایم ، چیزی
شبیه لالایی یا غریبی . مثل آوای فرشتگان است.صدا از کجاست ؟
کم کم پا به دو می گذارم . میدان و تکیه ، از
همه طاق نماها و حجره ها می گذرم . به محله های مختلف شهر سرمی
کشم . دسته ای از دختران به سمت دروازه می روند . وسایل
بافندگی به دست دارند. مدرسه ، خانقاه و مقبره ها را زیر پا می
گذارم و از کاروانسراها ، اصطبل ها و زورخانه می گذرم . صدا ،
صدای موجودی اثیری است . چیزی خیالی ، مثل اژدهایی که درعمارت
چهار فصل است . می خواهم به آنجا بروم . از دروازه کت کرم می
گذرم .اینک دژ با راهروهایش ، با سربازخانه اش و با دالان های
سواره رواش. دریکی از همین دالان هاست که صدا شدت می گیرد. نه
، از اژداهای چهارفصل نبود . از سیاهچال دژاست . خم می شوم و
خود را باریک می کنم و ذره ذره از چاه اریب افقی به درون می
خزم . چقدر راه را می خزم ، نمی دانم . فقط می دانم که وسط
جایی گرفته و تاریک که لابد محوطه زیرین همه دژاست ، می مانم و
چشم می مالم . دختری نشسته و "چرخو" می ریسد و آواز می خواند .
زنجیری از یکی از حلقه های دیوار آمده و به پای او بسته شده
است . چشم هایم که به تاریکی غلیظ عادت کرد ، کندها و زنجیرها
آدم ها را می بیند و دوباره به او دوخته می شود. مثل سیبی وسط
ویرانه ای است و سیبی به دست دارد . سنگینی نگاه مرا احساس می
کند و آرام بر می گردد . چشم هایش رنگی است . به رنگ زمرد
زیبایی است که دست استادی به ملایمت آن را پرداخته باشد. خیره
به من نگاه می کند و می گوید
- بالاخره دیدی ؟
همان صداست . قلبم می خواهد کنده شود . کنده شود . خود را به
دیوارهای سینه ام می کوبد و دیوارها را از پا می اندازد .
پیکرم را زلزله ای از درون فرامی گیرد و فرومی ریزم . همراه با
من ارگ ، دیوارهایش ، عمارت چهار فصلش ، برج دیده بانی اش ،
آتشگاهش ، معبد مهرش ، مسجدش ، کاروان سرایش ، حاکمان
جورواجورش و مردمان همه نسل هایش فرومی ریزیند. از میان آوار
دستی دست مرا گرفته است . دستی که سیب به دست داشت ، و از خواب
می پرم .
زلزله درونی هنوز با من است . اما لحظه ای موج آرامشی فرا می
رسد و قلبم را می گیرد . آیا به راستی خوداو بود؟
سنگین از جا برمی خیزم و خود را به میدان می رسانم . آخرین پنج
شنبه سال است و جمعیت موج می زند . اتوبوس ها همه پر هستند .
اصلا نم ایستند . بر همیشه رانندگان سواری با نگاه دنبال و
زبان دعوتت نمی کنند . همراه با دوتاخانواده دیگر سوار پیکان
مسافرکشی می شوم . دو تا زن و شوهر و چهار تا بچه . من ویکی از
مردها جلو می نشینیم . هنگام سوارشدن راننده ای لحظه ای به
صورتم نگاه می کند ، اما چیزی نمی گوید . توی راه می گوید
«هرکسی دیگه بود سوارش نمی کردم ؟»
- چرا ؟
چون حتما جریمه مان می کنند . جلو بیشتراز یک نفر نباید سوار
کنند . من واقعا نمی دانستم . به او می گویم «کاش سوارم نمی
کردی ، چون راضی به جریمه شدنت نیستم.»
بغل دستی ام می گوید: «شانسی است.»
این نگرانی تقریبا تامقصد بامن و راننده هست . یک جا پلیس او
را نگه می دارد که نمی دانم چطور سروته قضیه را هم می آورد .
توی راه همه راجع به قانون و ضرورت رعایت آن حرف می زنند .
صدسال است که همه همین حرف ها را می زنند . همه هم طرفدار
رعایت قانون هستند . بغل دستی ام مردی است که به گفته خودش
چندتا برادرش را در زلزله ازدست داده و حالا چند سریتیم از آن
ها باز مانده است .
- خونه خودم هم آمده پایین .
خرمادار است .سردخانه هم دارد .
- حالا با این وضعیتی که داریم واسطه ها می خوان ارزون بخرن .
اتومبیل ما از همه سبقت می گیرد . عجیب است که پیکان این همه
تند می رود . یک جا هم نزدیک است بکوبیم به ته پرایدی که پشت
سر تریلی ناگهان می ایستد. راننده بلافاصله ترمز می کند و می
گوید «ترمزارو می بینین؟»و بعد تعریف می کند که ترمزها را
تعمیرکاری تضمینی درست کرده است . سه ماه ضمانت دارد!
می پرسم: «به پلیس چی گفتی ؟»
می گوید : «هیچی . گفت چی داری ؟گفتم از این طرف که کسی چیزی
نمی بره ، جناب!همه چی از اون طرف میاد!تازه از این راهم نمی
یاد . می برن سیرجون . همه چی از اون طرف ، از طرف جیرفت می
برن . تازگی ها زیرخاکی هم می برن »
قلبم فشرده می شود . درجیرفت تمدنی کشف کرده اند به اسم آراتا
و اشیایی آز آن جا به دست آمده که نشان می دهد تمدن عظیمی بوده
است . گورستان های مملو از آثار زیبای هنری ، و همین طور
زیگوراتی برکنار رودخانه هلیل رود .قدمت این تمدن از بین
النهرین دورتر می رود .به محض یافتن آثار سیل دزدان آثار و
قاچاقچیان عتیقه به منطقه سرازیرشده است و تا بخواهد کسی بفهمد
،فقط کوزه های گلی شکسته و نشکسته باقی مانده اند. حالا هر کس
بیل و کلنگی بر می دارد و توی زمین مزرعه یا باغش را می کند و
آثار را با اتومبیل یا پول مختصری تاخت می زند.
راننده هنوز دارد حرف می زند . « من خودم بچه قومی دارم که
داده ماشینش رو طوری درست کردن که هیچی به گردش نمی رسه .»
بغل دستی من می پرسد : «چطور؟»
- تعمیر کار مخصوص داره . فکرکنم از کاربرات پژوهای قدیمی
استفاده می کنه . گیربکس رو هم دستکاری می کنه. بعد وقتی می
رسه به جایی ، گازشو می گیره . مگراینکه بیفتن دنبالش که کم
پیش میاد. اگربتونن بگیرنش ، می گه اعصابم خورد بود نشنیدم .
یا یه دروغ دیگه سرهم می کنه ، فوقش جریمه اش می کنن. مواد رو
هم جاسازی دارن که تو اون جاسازی ها رد می کنن .
از کرمان تا بم حداقل شش دستگاه ماشین از جاده به بیرون پرتاب
شده اند. خاوری که بار خیار سبز دارد ، از جیرفت می آمده و
لابد خواب بوده ،نفتکش ،خاور ، پیکان ، پژو و وانتی هم درب و
داغان شده اند و هریک از طرفی افتاده اند .جاده ها آدم می کشند
، اما چه اهمیتی دارد ؟ آدم ها که مهم نیستند . جاده باریک تنگ
که پیچ های خطرناکی دارد و بالا وپایین می رود ، سال هاست که
قربانی می گیرد . از جلوی دو تا صورت قبر رد می شویم . بغل
دستی ام می گوید این دونفر را نتوانستند از لای آهن ها
دربیاورند، باهمان ماشین دفن کردند . از آن ها که رد می شویم
به مسجد تازه ساز و شیکی می رسیم که مناره های بلند و زیبا و
کاشیکاری های هنری دارد (لابد کارهنرمندان اصفهان) که رو به
دشت از دور مسافران را به خود می خواند . اثر هنری دوران صفویه
که همین یکی دو ساله ساخته اند و درست وسط بیابانی که هیچ چیزی
درآن نیست جز جاده باریکی که خون می گیرد .بعضی از این مسجدها
گاوصندوقی هم دارند که عبوری ها می ایستند و نذری می پردازند .
کفاره بی کفایتی دیگران ، کفاره خطرهای از بیخ گوش گذشته ،
کفاره اجساد و ماشین های درهم شکسته . اقتصاد آخرت روبه راه
است ،خانه آخرت آباد .
همایون از بم زنگ می زند . می گویم توی راهم و قرارمان همان
ساعت ده ، سالن بسطامی . این نام را روی همان چادر بزرگ ارشاد
گذاشته اند.
این هفته سیاوش و فریبا نیستند . بنا دارند پنجشنبه و جمعه
کرمان باشند و طوری بروند که سال تحویل بم باشند .
به بم که می رسم پنج دقیقه به ده مانده است . این پنج دقیقه هم
فاصله میان میدان و تالار است . گیرم طوری باید بروم که عرقم
در بیاید .
سرساعت می رسم . توی چادر غوغاست . یکی دم در ایستاده راهم نمی
دهد . مسئول چادر مرا می بیند و می آید جلو.می رویم تو.
توی تالار عده زیادی مشغول کارند . می گوید محمدرضا هم این
جاست . محمرضا گرافیست است و یکی دو جا را اداره می کند . از
همان روز اول زلزله خودش را به بم رساند و مشغول امداد شد و
حالا مرتبا آمد و شد دارد . می رویم پیش او و یکدیگر را در
آغوش می گیریم . چند زن و مرد که پیداست از تهران آمده اند ،
دور و برش هستند.بسته های زیادی روی میزهای وسط تالار گذاشته
اند و تعداد زیادی از جوانان بم که بیشتر دختر هستند ، مشغول
آماده کردن سه هزار بسته هستند که این آقایان و خانم ها با
خودشان آورده اند .سرپرست گروه زن جوانی است که محمدرضا من و
او را به هم معرفی می کند و انتظار دارد که اورا مرا بشناسد .
خان زندی می گوید «من کارگردان سینما هستم و کمتر تئاتری ها را
می شناسم .»این را هم لابد از سر ادب می گوید . بعدا وقتی از
او می پرسم چه کارهایی کرده ، می گوید چند کار مستند و البته
با تهیه کننده های خصوصی .دخترفعالی است و مدام این طرف و آن
طرف می رود. گروه همراه او همه مشخصات ظاهری هنرمندان مرکزنشین
را دارند . ظواهری که کاملا جلب نظرمی کند. بعدا وقتی یکی از
بچه های بم کنایه ای می زند ، می گویم «هرجایی فرهنگی دارد .
نباید از ظاهر قضاوت کرد.»
محمدرضا می گوید آن ها از طرف یکی از تشکل های مردمی به این جا
آمده اند تاکمکی بکنند و اوالبته رابط آ ن هاست .
درقسمت دیگری از چادر گروهی از جوانان مشغول ساختن فانوس هستند
. محمدرضا می گوید این طرحی است که من به موزه هنرهای معاصر
دادهام که فانوس های زیادی را در شب سال نو – درواقع درسحرگاه
و درهمان لحظه ای که زلزله روی داد- با باون های گازدار به هوا
بفرستیم و یاد قربانیان را گرامی بداریم . تعداد این فانوس ها
هفتاد تاست که به یاد هفتادهزار قربانی در ارگ بم به آسمان
فرستاده می شوند . فانوس ها را با ظرف های آب معدنی و شمع درست
می کنند .
ارگ ایستاده است در ساعت پنج و نیم صبح . هوا هنوز تاریک است
.ارگ ایستاده است ، مثل ققنوسی که از خاک برمی خیزد.دردل آدم
هایی که از چادرها بیرون می آیند . از خیابان های تاریک می
گذرند و به حصار و دروازه فرو ریخته می رسند . آن جا در خنکای
صبح می ایستند. صدایی ملکوتی از خاک برمی خیزد و هفتاد فانوس
در نی نی مردمکان اشک آگین مردمانی که به تماشا ایستاده اند ،
به دل سیاه آسمان رها می شوند . هفتادهزار جان فروزان از خاک
،از آوار به آسمان پرواز می کنند . در چشم های اشک آگین
بازماندگانی که از درگاه مرگ برگشته اند . آیا تو هنوزتوی
سیاهچال رشته ات را می بافی ؟وسیبت را سرخ در دست های من می
گذاری ؟
آیادراین گردشی که دور تالار کردم ، کسی مرا ندید که با خود
حرف می زنم .تازگی ها با خودم حرف می زنم . تازگی ها با تودر
خیال حرف می زنم . به غرفه ای می رسم که قاب های نقاشی را
آماده می کنند . می خواهند نمایشگاه بگذارند .
حالا سروکله بچه ها هم پیدا می شود . من کمی زودتر از آن ها
رسیده ام . دنبال جا می گردند. جایی نیست . روی صحنه و توی
سالن ازدحام عجیبی است و همه هم البته مشغول هستند. مسئول چادر
هم متحیر است .
می گویم :«چاره ای نیست ، از حرکت صرف نظر می کنیم .»
می گوید :«فقط نمازخانه مانده است .»
با بچه ها که تقریبا بیست نفرند می رویم توی نمازخانه . به
سختی جا می گیریم و شروع می کنیم .
این همان گروه نمونه و این دومین جلسه کارباآن هاست . البتع
بعضی ها هفته قبل نبودند. بعضي دبستاني و بيشتر نوجوانان
راهنمايي هستند. خيلي زود به هم عادت مي كنيم و هر چه مي گويم
گوش مي كنند. يكي دو تا شيطنت هايي دارند ، اما در مجموع
كارمان خيلي خوب پيش مي رود.
با ورم نمي شد كه بتوانيم اينقدر خوب با هم جوش بخوريم. چند
اتود ، چند حركت ذهني ، شكل ، طعم ، بو ، رنگ. دختركي برمي
خيزد و برايمان شعر مي خواند. سياه چرده و زيباست و غم دنيا را
مي توان ته چشمهايش ديد.
- شب شد و باز دوباره ، پيدا شده ستاره .
ستاره خود اوست كه در اين شب سياه در گوشه اين چادر چركين پيدا
شده است. شعر را از او مي گيرم و بسط مي دهم . روي حروف و
كلمات كار مي كنيم. صدا كار مي كنيم. بيان كار مي كنيم و آنها
فكر مي كنند دارند بازي مي كنند. واقعاً هم داريم بازي مي كنيم
. بعد گربه مي شوند ، كبوتر مي شوند. بعد از همه اين كارها كه
با حركت هاي محدودي در همان فضاي تنگ همراه است و بعد از
همخواني ها ، مي گويم چشمهايتان را ببنديد و خودتان را به من
بسپاريد تا با هم با بالون به سياره ديگري برويم.
از زمين دور مي شويم. در آبي آسمان غوطه مي خوريم . بالا مي
رويم ، بالاتر مي رويم تا به سياره ديگري مي رسيم و كم كم بر
سطح آن سياره فرود مي آييم . اينجا هم لب درياست . به دريا مي
رسيم . همه چشمهايشان را بسته اند . كفشها و جورابهايشان را در
مي آورند و پا به دريا مي گذارند . مي گويم آب گرم است يا سرد
؟ مي گويند سرد. هواي بم گرم است . هواي چادر داغ است. اين
گوشه تنگ جهنم است ، اما آب درياي آنها سرد است . مي گويم «
جلو برويد. » موجهاي كوچك به پاهاي برهنه شان مي خورد . همچنان
پيش مي روند تا آب به زانوهايشان برسد .مي گويم « دستتان را
دراز كنيد . در مقابل شما قايقي است .» مي گويند « آري ، هست .
» مي پرسم « قايق چوبي است يا آهني ؟ » مي گويند « چوبي »
پيشنهاد مي كنم كه سوار شوند و مي گويم « دو تا پارو هم هست كه
مي توانيد برداريد و پارو بزنيد و توي دريا پيش برويد .» همين
كار را مي كنند خودم هم به شور آمده ام . كار ضرباهنگ شور
انگيزي گرفته است . من هم همراه با آنها از اين كره خاكي ، از
اين خاك ناپايدار قتال ، از اين هواي گرم و خشك ، از اين
جايگاه بادهاي هميشگي گذشته ام . همراه با آنها اوج گرفته و به
سياره زيبايي رفته ام . سكوت و حركت ذهن اين جمع كوچك متلاطم
را چنان در بر گرفته كه انگار شاهد و دست اندر كار آيين مقدسي
هستند كه نفس را در سينه هايشان حبس كرده است .
به آنها مي گويم « دريا متلاطم شده ، اما شما نترسيد و پيش
برويد.» پيش مي روند . مي گويم « حالا موجها مثل كوه بزرگ و
خطرناك شده اند . چه كساني مي خواهند برگردند ؟ » چند تايي مي
خواهند برگردند . مي گويند « سر قايق را برگردانيد و رو به
ساحل پارو بزنيد . » و بعد به آنها كه مانده اند مي گويم «
همچنان پيش مي رويم .» خودم هم با آنها مانده ام و پيش مي روم
. پيش مي روم تا موجي قايقمان را برگرداند و توي آب بيفتيم و
مي افتيم . در آب فرو مي رويم و به كف دريا مي رسيم . مي گويم
« عجيب است كه غرق نمي شويم و حالا مي توانيم زير دريا را
ببينيم .» و مي بينند . بي ترديد مي بينند . در اين موارد شكي
ندارم ...
بعد كه اتود را قطع مي كنم و همه چشمهايشان را باز مي كنند ،
مي بينم سفر عجيبي كرده اند . اين سفر اولين تجربه آنها از فضا
، از سياره اي ديگر و از درياي شگفت انگيز و خيالي بوده است .
شايد آنها را از طريق فيلم و تلوزيون يا رويا و يا بازيهاي
كودكانه به چنين سفرهايي رفته باشند ، اما اين آيين نفس گير ،
آهنگين ، جمعي ، متمركز و رنگارنگ بي شك اولين تجربه آنها از
افسانه سيمرغ عطار است . بي آنكه بدانند به اولين شهر عشق قدم
گذاشته اند .
بعضي به شدت هيجان زده اند . يكي تشكر مي كند كه من او را به
درياي خنكي فرو برده ام . بعد يكي يكي و با شوق و شور از تجربه
هايشان برايم مي گويند . از ماهي هاي رنگارنگي كه دسته دسته مي
گذشتند . از مرجانها و خزه هاي رها در آب . از مارهاي زيباي
آبي. يكي حتي مارمولك هم ديده است . همه مي خندند . مي گويم چه
اشكالي دارد كه آدم زير آب مارمولك هم ببيند وبه چهره دختر
كوچكي نگاه مي كنم كه با سپاسگذاري عميقي به من مي نگرد . هفت
هشت سال است .
اين روح جمعي چنان زيباست و چنان نيرويي از من گرفته است كه
فكرمي كنم ديگر نفس ندارم . دريك ساعت گذشته به آنها امان
نداده ام كه تمركزشان را قطع كنند وحالا آن ها هستند كه نمي
خواهند تمام كنيم. سقف كلاس نمايش خلاق حداكثر چهل و پنج دقيقه
است و ما حالا بيش از يك ساعت كار كرده ايم و آنها هنوز هم نمي
خواهند كه تمام بشود. دنيا را هم كه به من بدهند اين همه سرشار
نمي شوم ؛ خسته و سرشار . چشمهايشان شعله مي كشد . مي گويم
هنوز بايد با عده ديگري كار كنم و ناچار بايد تمام كنيم و مي
كنيم . با اين حال پنج شش نفري دورم را مي گيرند و حرف مي زنند
. گاهي همه با هم . مي گويم براي هفته بعد اين تجربه تان را
برايم بنويسيد .
بيرون كه مي آيم احساس مي كنم چقدر آنجا گرم بود و ما نفهميديم
. خانم زندي مي گويد « نمي شود همين برنامه را هم بياوريد اجرا
كنيد ؟ » آنها صداي ما را شنيده اند و همخواني بچه ها در گام
هاي مختلف عجيب تاثيري داشته كه فكر مي كنند ما برنامه تمرين
شده اي را اجرا مي كرديم « شب شد و باز دوباره ، پيدا شده
ستاره ...! »
توضيح مي دهم كه برنامه في البداهه بود . خودشان مي خواندند و
من فقط همان ده دقيقه روي آن كاركردم . خودشان گويا برنامه
دارند . سفره هفت سين آماده مي كنند براي دم سال و از كرمان
گويا قرار است نمايشي كمدي را براي اجرا ببرند و همين طور
گروهي كه قرار است موسيقي اجرا كنند .
برنامه بعدي ديدار با گروهي است كه قرار است مربي نمايش خلاق
باشند . اين هفته گويا مربي هاي مهد كودك ها درگير برنامه
ديگري بودند و اين ها اغلب تئاتري هستند كه داوطلب شده اند ،
شايد براي تنوع . همان هايي هستند كه داشتند فانوس درست مي
كردند . تقريباً همه جديدند ، فقط يكي دو نفر از آنها هفته قبل
بودند. چنان كه پيداست اين بچه ها كار « طنز » مي كنند . اين
اصطلاحي است كه معمولاً براي لوده بازي هاي تلوزيوني به كار مي
برند كه گاهي رگه هايي از طنز هم دارند . اين بچه ها خودشان هم
خيلي طنز پردازند ، اين را بعد از شوخي هايي كه با هم مي كنند
، مي فهمم .
همه حرفهايم را تكرار مي كنم . كه قصد من نمايش خلاق است و در
نمايش خلاق محصول كمترين اهميت را دارد . روند كار مهم است .
في البداهگي و نوشتن داستان و نمايشنامه حين كار و به فكر
تماشاگر نبودن ويژگي هاي ديگر نمايش خلاق است . مهم خود
بازيگران هستند كه البته دانش آموزان يا بچه هاي مهد كودك
هستند و شما قرار است با آنها كار كنيد . معلوم است كه بعضي ها
از اين حرفها راضي نيستند . چشمهايشان اين طور مي گويد كه «
لابد اين يارو نمي فهمه كه تئاتر يعني چي ؟ » بعد كه خودشان را
معرفي مي كنند سابقه دو و سه و چهار و چهارده سال چاشني معرفي
هاست .
حرف آخرم را مي زنم .
- من هفته ديگر مي آيم و آدمهايي را كه مي خواهم عشق خدمت
داشته باشند ، نه شهوت خودنمايي و روي صحنه رفتن و لوده بازي .
توي حرفهايتان آفت هايي هم بود . مثلاً بعضي را قبول نداريم يا
با بعضي نمي توانيم كار كنيم . من براي همين به اينجا مي آيم
كه با اين تفكرات بجنگم . مي خواهم همه بچه ها تئاتري بشوند و
بتوانند بازي كنند . مي خواهم ده سال ديگر دهها گروه نمايشي
داشته باشيد كه با علاقه كار تئاتر بكنند و هزارها مخاطب پرورش
يافته داشته باشيد كه تالارها را پر كند . مي خواهم از شما –
يعني از علاقمنداني كه در ميان شما هستند – مربيان نمايش خلاق
بسازم و آنها را با هماهنگي به عنوان مربي نمايش به مهد كودك
ها و مدرسه ها بفرستم تا با بچه ها كار كنند و حق التدريس هم
بگيريند و آگاهي ، اعتماد به نفس و همه مزيت هاي نمايش خلاق را
به بچه هاي اين نسل باز مانده بم منتقل كنند تا خودشان سرنوشت
خودشان را به د ست بگيرند و شهر و كشورشان را بسازند . با عشقي
كه دارند و خلاقيتي كه پرورش مي دهند . با تمركزي كه پيدا مي
كنند . با انديشه فراگيري كه از خودي و غير خودي فراتر مي رود
و به انسان مي انديشد . به رفاه انسان ، انساني زيبا كه شايسته
اين نام است و شايسته اين كشور پهناور . انساني بري از سوء ظن
و تنگ نظري و تنگ چشمي . انساني عاشق كار . همان انسان ساكن
كجاران كه چنين دژي از خاك برآورد ، چنين نخلستان هايي ريخت
چنين جاده هايي كند و آنها را چون مرواريد به رشته كشيد و بر
سينه آناهيتا الهه آب آويخت كه در قلعه دختر به نظاره آبها و
كاريزها و آباداني ها ايستاده بود.
اين حرفها آن ها را بر سر شوق مي آورد . با اين كه هفته بعد
تعطيلات نوروزي است ، از من مي خواهند كه بروم و كلاس را تعطيل
نكنيم . بعد مشكل جا مطرح مي شود . مي گويند تا سيزده تعطيل
است . اين مشكل را آقاي كمالي حل مي كند كه براي كلاس شما
تعطيل نمي كنيم و بياييد و قرار هفته بعد را مي گذاريم.
چادر همچنان گرفتار رفت و آمد هاست . راه مي افتم بروم كه سر
راه محمدرضا نمي گذارد. مي گويد نهار را بمانم و بعد با ماشيني
كه در اختيار اوست برگردم . تشكل خانم زندي برنج و تون ماهي مي
دهد و بچه هاي تئاتر مي روند كه ساندويچ بخرند . مهمان هر دو
هستم . تا همه سرگرم تدارك هستند ، ازچادر در مي آيم .
دم در دخترك هفت ساله اي كه زير آب مارمولك ديده بود ، منتظر
ايستاده است. اين همه وقت ؟ چهره سفيد و موهاي كم رنگي دارد .
مثل عروسكي زيباست . برمي گردد و نگاهم مي كند.
لبخند مي زنم و مي گويم « تا حالا دريا ديده بودي ؟ » با سر
جواب مثبت مي دهد و لبخند مي زند .
- ما از دريا اومديم .
حرف عجيبي است . دم جوي آب روبروي او مي نشينم و پاهايم را توي
جو مي گذارم . جو خشك است . محو نگاه دخترك و پاسخ عجيبش شده
ام.
مي پرسم : « مي خواي از زلزله برام بگي ؟»
هميشه وقتي اين سوال را از كسي مي پرسم ، ترسي عميق جانم را مي
گيرد . بلافاصله پشيمان مي شوم . چرا بايد لحظه اي وحشتناك را
براي بچه ها يادآوري كنم ؟ چه قصدي از اين كار دارم ؟ چه فايده
اي دارد ؟ مگر نمي شود با چيز ديگري سر صحبت را باز كرد ؟ اين
بار هم بلافاصله خود را سرزنش مي كنم . كاش نشنيده باشد، يا
نشنيده بگيرد ، اما او شنيده است . جواب مي دهد : « ما وقت
زلزله اينجا نبوديم ... » هنوز حرفش را تمام نكرده كه دستي
بشدت او را مي كشد و مي گويد
-كجا هستي اين همه دنبالت گشتم ؟
زني است كه گوشه چادرش را به دندان گرفته و سعي مي كند به من
نگاه نكند . با خشونتي عجيب دخترك را مي كشد و به همراه خود مي
برد . يك لحظه صورتش را ديده ام . چشمهاي ته گود رفته و گونه
هاي تكيده اش چيزي از زيبايي او كم نكرده و چهره سفيدش شبيه
چهره دخترك بود . اما چرا اين همه با شدت دخترك را كشيد و برد
؟ چرا نگذاشت او حرفش را تمام كند ؟ آيا از حرف زدن دخترش با
آدم غريبه ترسيده بود ؟ دخترك همان طور كه مادر او را به دنبال
مي كشيد و مي برد ، برگشت و به من نگاه كرد. حس كردم بايد اشك
در چشمهايش حلقه زده باشد. اين حس از كجا مي آمد؟ شايد او به
اين رفتار عادت داشته باشد. بي اختيار دنبال آنها راه مي افتم
.
هوا داغ است . از ميان چادرها مي گذرم و ناگهان گمشان مي كنم .
از چه كسي مي شود سراغشان را گرفت ؟ در گوشه تميزي كه ديگر
چادرهاي اين محله به پايان مي رسد ، مرد ميانسالي صدايم مي زند
. برمي گردم . آشناي دوري است . با شوري عجيب به پيشوازم مي
آيد . چنان آشفته شده ام كه يادم نمي آيد او را كجا ديده ام .
خانواده بزرگي دارد كه در دو سه چادر جا گرفته اند . خانه خودش
چندان خراب نشده است . يعني كشته نداده ، اما دختر و دامادش
زير آوار رفته است و از آنها كودكي باقي مانده است . طفل را با
اندوهي عميق نشانم مي دهد. يكي از چادرها را مغازه كرده .
يخچال هم گذاشته . آدم با همتي است . مي گويد شهر را بين ستاد
هاي استانها تقسيم كرده اند و هر ستادي رسيدگي به امور قسمت
خود را عهده دار شده است . همه كشور اينجا حضور دارند .
ستادهاي معين بسته به همت دست اندر كارهايشان بعضي فعال تر
هستند و بعضي كارايي كمتري دارند . مي گويند اگر از خود مان
استفاده كنند ، كارها بهتر پيش مي رود . اهالي بيكارند . صبح
تا شب توي اين گرما بايد توي چادرها بنشينند و ستادها از
شهرهاي خودشان كارگر مي آورند كه برايشان كار كند .
براي نهار اصرار دارد كه بمانم، مي گويم مهمان دو جاي ديگر هم
هستم و بايد بروم . آدم خلاق و با تدبيري است . قبلاً از
معتمدين محل بوده ، از آنهايي كه كالاي كوپني را تقسيم مي كرده
اند و با اشرافي عجيب حرف مي زند . در چنين فضايي حداقل
توانسته جزيره آرامشي براي خانواده اش ايجاد كند.
مي گويد : « زلزله كه شد بچه ها را بردم كرمان . برايشان اتاق
گرفتم و در مدرسه اي ثبت نامشان كردم . اما مادرشان به محض
برگشتن بهانه گرفت كه نمي گذارم جدا باشند . دختر و دامادمان
شب تا دير وقت پيش ما بودند . هر چه اصرار كرديم كه بمانند ،
قبول نكردند و به خانه خودشان رفتند و ديگر برنگشتند . چشمش از
زلزله ترسيده بود . مي گفت اينجا حداقل توي چادر هستيم ، همه
با هم . نمي توانست قبول كند كه آنها در شهر ديگري و در
ساختمان زندگي كنند . بالاخره هم رفتم ودوباره آنها را
برگرداندم .حالا اينجا هستند، توي همين چادرها . به حرفهاي زنم
كه فكر مي كنم ، مي بينم درست مي گويد.بايد همين جا بمانيم .
بالاخره مدرسه ها را هم باز مي كنند . ولي اگر همه بگذاريم و
برويم چه كساني اين كار را مي كنند ؟ خانه هايمان را چه كسي مي
سازد ؟ چه كسي غير از خودمان ؟ نمي گذارند و گر نه ديوارهاي
باغم را بالا آورده بودم و خانه را كم كم مي ساختم . نمي
گذارند. ما منتظريم كه بالاخره مي خواهند چه كار كنند ؟ »
فرصت چنداني نيست . مي دانم كه منتظرم هستند ، براي برگشتن به
شهر ، قرار شد با راننده برگردم . كاش قبول نكرده بودم . مي شد
همه اين چادرها را بگردم . من خواب ديده ام كه صدايي مرا به
خود مي خواند . به چه كسي مي توانم چنين چيزي را بگويم؟ به من
چه مي گويند ، اگر بدانند كه در اين مصيبت ها و مشكلات توي
چادرهاي مردم داغدار دنبال صدايي مي گردم كه زندگي ام را ويران
كرده است ؟ به من چه مي گويند اگر بگويم كه او را در دريا گم
كرده ام و در نخلستانهاي اين شهر تفتيده مي جويم؟ درباره من چه
فكري مي كنند ؟ بي شك زنان زيادي هستند كه شو يا همه زندگي خود
را از دست داده اند . گشتن من در ميان آنها چه معنايي مي دهد ؟
خودم را نفرين مي كنم كه هر جا مي روم دنبال گمشده اي هستم كه
نگاه مرا با خود برد .
با اين خيال هايي كه سالهاست با آنها دم خورم ، دوباره به
تالار برگشته ام. محمدرضا منتظر است . دم در برادر و خواهر
بسطامي هم آمده اند، نمي دانم براي چه كار . حال و احوالي مي
كنم و تسليتي مي گويم . با هم البته آشنا نيستيم . چقدر به خود
او شبيه هستند.
هنگامي كه در كوچه باغ جعفري در خانه قديمي بزرگي كه قبل از
ويراني زيبا و با صفا بود ، در حضور نخلهاي صبور او را از زير
آوار در آوردند ، آنها هم بودند . جويندگان پيكر او چهار تن
بودند كه بعد هشت سرباز هم به آنها اضافه شدند . خانواده
برادرش همه رفته بودند. آنها را براي تدفين به روستاي
زادگاهشان بردند و ايرج را همين جا در قبري دفن كردند كه براي
مادرش در نظر گرفته بودند ؛ قبري كنار قبر برادرش . برادري كه
هفت سال قبل از او به بلاي ديگري گرفتار شده بود و مرگ
نابهنگام و بيهوده او رنج بزرگ اين سالهاي او بود . او در اين
هفت سال مسئوليت زندگي خانواده برادر را برعهده داشت . جز
فرزندان برادر ، مادر بيمارش هم دغدغه ديگر او بود . مادر پير
و بيماري كه در زلزله زنده ماند و ايرج را در گور او به خاك
سپردند . درد اين زندگي نابسامان و تنهايي ،صداي او را به حزني
آميخته بود كه سوختن در نامهرباني و بي همزباني را تا عمق روح
انسان رسوخ مي داد . ناديده مي توانستي بگويي كه او هم مصداق
دردهايي بود كه در انزوا چون خوره روح انسان را مي خورند. ظهر
روز زلزله بايد به تهران مي رفت تا روز بعد از آن براي اجراي
برنامه به هلند برود . اما خاك حنجره دلاويزش را پر كرد تا
سرانجام رها از درد و رنج ها و خطاهاي خود و ديگران در گورستان
بم در آغوش مهربان خاك بيارامد و تنهايي اش را با هزاران نفر
از همشهريانش تقسيم كند كه در يك لحظه با او بندها را گسيختند
و از تراز خاك پست گذشتند .
عيسي مي گفت من واو همكلاس بوديم . اين را وقتي مي گفت كه هنوز
بسطامي زير آوار نرفته بود. مي گفت ناظمي داشتيم به اسم مرتضي
قلي خان عموي بهزاد خواننده كه از عيارهاي قديمي بود ،پسر شيخ
علي خان .آدم ورزشكاري بود . معلم نبود،اما دبيرستاني ملي در
بم درست كرده بودند و او را به خاطر قدرتش ناظم گذاشته بودند
اين آقا در جواني پلنگ هم شكار كرده بود . در كوه شير رد پلنگ
ديده بودند و او با دوستانش رفته بود به شكار پلنگ . از قضا
پلنگ هم جلويشان در مي آيد. شليك كه مي كند ، پلنگ زخمي حمله
مي كند . مرتضي قلي خان در همان حال دستش را مي كند توي دهان
پلنگ و زبان او را مي گيرد و پلنگ زخمي از پا در مي آيد .آثار
پنجه ها كاملاً روي دست و شانه اش بود . بعد پلنگ روي الاغ مي
اندازند و توي شهر با شكارچي مي گردانند . آدم خوبي بود . در
عشاير بزرگ شده بود . مي گفت « بچك ! بي ريخت ! كو بيا بده من
اين چيه ؟» و پنجه بكس را مي گرفت و آن را توي پنجه اش خم مي
كرد . اين ناظم ما با اين اوصاف عاشق صداي ايرج بود . هر ساعتي
كه مثلاً معلم نداشتيم مي آمد سر كلاس و مي گفت « ايرجو بابا
بيا بخون !» و او يكي دو ساعت بايد مي خواند . شيشه ها واقعاً
از صداي ايرج مي لرزيد . صدايش همه ما را مي برد تا دور دستها
، دور از كلاس و مدرسه و درس .
« قدهي دارم در دست ، به خدا تا تو نيايي
هله تا صبح قيامت نه بنوشم ، نه بريزم .»
نمي دانم كي سوار شده ام و چقدر وقت است كه توي شهر مي گرديم .
محمدرضا در ستادهاي فارس ، گيلان و ... دنبال اتوبوس است كه
مردم را سحرگاه اول فروردين به ارگ ببرد تا شاهد عروج شمعهاي
روشن باشند ، به نشانه شمعهاي خودشان و عروج دردناكشان در
سحرگاهي كه غول گرده عوض مي كرد .
|